عطر اخلاص

  • خانه 
  • ورود 
  • ابزار رایگان وبلاگ

#دلائل عدم تحريف‏ قرأن

14 دی 1392 توسط عطر اخلاص
#دلائل عدم تحريف‏ قرأن

دلائل عدم تحريف‏

دليل قائلين بوجود تحريف رواياتى است كه از طرق شيعه و اهل سنّت وارد شده كه لازم به نقل و ردّ آنها نيست طالبان تفصيل بكتب مفصل رجوع كنند از جمله الميزان ج 12 ص 106 ببعد و البيان آية اللّه خوئى فصل «صيانة القرآن من التحريف» ولى مقدارى از دلائل عدم تحريف بقرار ذيل است:

1- إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ‏ حجر: 9. مراد از «الذّكر» قرآن است و چند آيه قبل فرموده: وَ قالُوا يا أَيُّهَا الَّذِي نُزِّلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ إِنَّكَ لَمَجْنُونٌ‏. در اين آيه خداوند با قاطعيّت تمام فرموده:

قرآن را ما نازل كرده‏ايم و ما حتما حافظ و نگهدارنده آن هستيم با دو تأكيد «انّ» و «لام» پس مطمئنا خداوند آنرا از نقصان و زيادت و از هر جهت ديگر محفوظ خواهد داشت. بعضى احتمال داده‏اند كه ضمير «لَهُ» بحضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله راجع است ولى اين قول بر خلاف ظاهر است و هر كس در آيه دقت كند يقين خواهد كرد كه مراد از «لَهُ لَحافِظُونَ» حفظ قرآن و «لَهُ» بر قرآن راجع است.

2- وَ إِنَّهُ لَكِتابٌ عَزِيزٌ. لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ فصلت: 41- 42.

مراد از «بَيْنِ يَدَيْهِ» زمان نزول و از «مِنْ خَلْفِهِ» زمان بعد است يعنى او كتاب با عزّتى است كه نه حالا و نه در آينده باطل را بر آن راه ندارد تا بواسطه زيادت و يا نقصان و يا بهر شكل ديگرى بر آن راه يافته و از حجيّت بياندازد.

اين قولى است قطعى كه خداوند قرآن را از راه يافتن باطل بركنار كرده است و اگر نقصى در آن راه يابد بر خلاف آن خواهد بود.

3- حديث ثقلين كه فريقين بطور متواتر از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نقل كرده‏ اند فرمود:

«إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ كِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِي أَهْلَ بَيْتِي مَا إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا أَبَداً إِنَّهُمَا لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ الْحَوْضَ»

من در ميان شما دو چيز مهم و گرانقدر ميگذارم كتاب خدا و عترتم كه اهل بيت من‏اند هر گاه بآندو چنگ بزنيد هرگز گمراه نخواهيد بود آندو هيچگاه از هم جدا نميشوند تا در حوض پيش من آيند.

اين حديث وجوب تمسّك بقرآن را ايجاب ميكند بايد قرآن تحريف نشده باشد و گرنه تمسّك بكتاب محرّف معنائى ندارد و از ضلالت باز نميدارد، جمله‏

«إِنَّهُمَا لَنْ يَفْتَرِقَا»

معيّن ميكند كه كتاب و اهل بيت تا قيامت باقى است پس تا قيامت بايد اهل بيت و كتاب باشند و از هم جدا نشوند ولى بودن يكى از اهل بيت همواره ضرورى نيست مخصوصا در زمان غيبت بلكه بودن احاديث آنها و بودن مجتهدين كه حافظ و راوى احاديث‏اند كافى است و تمسّك باهل بيت محقق ميشود ولى تمسّك بقرآن ميسّر نيست مگر با وصول بقرآن، بدين طريق ميدانيم كه قرآن دست نخورده ميان ما موجود است و زيادت و نقصانى در آن نيست.

هكذا سائر روايات كه در بيان صحّت و سقم اخبار تطبيق آنها را با قرآن لازم دانسته است، ايضا رواياتيكه مي گويند امامان عليهم السلام در استفاده از احكام و غيره بر قرآن موجود استناد كرده ‏اند.

قرآني كه امير المؤمنين عليه السّلام نوشته فرقش با قرآن فعلى فقط در ترتيب سوره‏ها است، در البيان ميگويد: اين هم باطل است كه بگوئيم قرآن در نزد امام غائب عليه السّلام محفوظ و موجود است زيرا وجود واقعى آن در تمسك امت كافى نيست.

4- از جمله براهين كه اقامه كرده‏اند اينست: قرآن مجيد اوصافى براى خود بيان ميدارد كه آن اوصاف در قرآن فعلى وجود دارد مثلا ميگويد إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ‏ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ‏ اسراء: 9. قرآن مردم را باستوار ترين راه هدايت ميكند. قرآن براى مؤمنان شفاست و كافران را جز خسران نيافزايد (اسراء: 82) اگر جنّ و انس جمع شوند قدرت آوردن چنين قرآنى را ندارند اسراء: 88. قرآن ببنى اسرائيل بيشتر آنچه را كه در آن اختلاف دارند حكايت ميكند (نمل: 76) قرآن بتمام مردم هادى و راهنماست (بقره:

185) قرآن هدايت براى متقين است (بقره: 2) آيا در قرآن تدبّر نميكنند يا در قلوبشان قفلهائى است (محمد:

24) از خداوند براى شما نور و كتاب روشن آمده است (مائده: 15) و صدها نظير اين آيات در مطالب دنيا و آخرت.

ما آنگاه كه در قرآن موجود دقت ميكنيم تمام اين اوصاف را در آن مييابيم و در نتيجه ميدانيم كه از قرآن كم نشده است.

5- فريد وجدى در دائرة المعارف اهتمام مسلمين را در حفظ و تأليف و تعليم قرآن دليل عدم تحريف آن دانسته و گويد اهتمامي كه مسلمين بر قرآن داشتند احتمال نقصان آنرا از ميان بر ميدارد. اين همان دليل متقنى است كه مرحوم علم الهدى (بنا بر آنچه در مقدمه مجمع البيان است) بدان تمسّك جسته و فرمايد:

علم بصحت قرآن مانند علم بوجود شهرها و وقايع بزرگ است

علماء مسلمين در حفظ و حمايت آن كوشيده‏اند … چطور ممكن است كه با آن عنايت صادقه و ضبط شديد تغييرى يا نقصانى در آن راه يابد (مختصر آنچه دو دانشمند فوق گفته‏ اند) علامه طباطبائى در كتاب «قرآن در اسلام» ص 115 در اين زمينه فرموده:

آيات قرآنى در دست عامه مسلمانان بود و براى نگهدارى آنچه داشتند كمال جديّت را بخرج ميدادند علاوه بر آن گروه زيادى از صحابه و تابعين قراى قرآن بودند كه كارى جز آن نداشتند و جمع آورى قرآن در يك مصحف جلو چشم همه انجام ميگرفت و همگان مصحفى را كه آماده نموده در دسترسشان گذاشتند پذيرفتند و نسخه هائى از آن برداشتند و ردّ و اعتراض نكردند … على عليه السّلام با اينكه خودش قرآن مجيد را بترتيب نزول جمع آورى كرده بود و بجماعت نشان داده بود … مصحف دائر را پذيرفت و تا زنده بود حتى در زمان خلافت خود دم از خلاف نزد.

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 yles DefLockedState="false” DefUnhideWhenUsed="true” DefSemiHidden="true” DefQFormat="false” DefPriority="99″ LatentStyleCount="267″> ideWhenUsed="false” QFormat="true” Name="heading 1″ /> ayout v:ext="edit">

 1 نظر

ریشه ی انکار قیامت توسط انسان ها

04 دی 1392 توسط عطر اخلاص

nt> Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA fLockedState="false” DefUnhideWhenUsed="true” DefSemiHidden="true” DefQFormat="false” DefPriority="99″ LatentStyleCount="267″> UnhideWhenUsed="false” QFormat="true” Name="heading 1″ />

وچکی از جهان قرار گرفته ای و همه علم و اطلاعات و معلوماتت از جهان نسبت به آنچه که در جهان هست یک قطره هم در مقابل اقیانوس نیست و اصلا قابل مقایسه نیست؛ خدای جهان که خالق جهان است خبر داده که رستاخیزی هست، دیگر جای این مطلب نیست که یک کسی بیاید بگوید که آیا این کار شدنی است یا نشدنی؟
آخر تو شدنی و نشدنی را با مقیاس قدرت و توانایی و علم خودت می گویی. تو حساب کن که این امر با مقیاس (قدرت و علم خدا شدنی است یا نه ) اگر – فرض کنید - پیامبر اکرم به عنوان یک بشر می گفت که من در ده سال دیگر می خواهم مرده زنده کنم و تو می گفتی که من نمی پذیرم (یک بشر را در مقابل خودت می دیدی) مانعی نداشت. یک بشر از آن جهت که بشر است می تواند توانایی بشر را مقیاس قرار بدهد. ولی وقتی پیغمبر می آید از خدا و از قدرت لایزال الهی خبر می دهد، دیگر برای انسان جای این جور حرفها نیست. پس مسئله چیز دیگر است و آن این است: انسان گاهی یک نظریه را قبول می کند و یا رد می کند نه به دلیل منطقی بودن یا منطقی نبودن آن؛ اگر نظریه ای را قبول نمی کند نه به دلیل منطقی بودنش است و اگر مخالفت می کند نه به دلیل منطقی نبودنش است. صورتا شکل منطقی به قضیه می دهد، اما اگر باطنش را خوب بشکافید می بینید که به نوعی می خواهد خودش و عمل خودش را توجیه کند، لذا این را به صورت این اصل و این عقیده ذکر می کند. و این چه مسئله مهمی است! می بینید یک کسی می گوید به عقیده من جامعه باید چنین باشد. شروع می کند به استدلال کردن. به عقیده من باید چنین باشد.
حالا صورت قضیه این است که دارد استدلال می کند و دلیل منطقی می آورد ولی اگر باطنش را بشکافی، آنجا که می گوید باید چنین باشد، می بینی خودش یک جوری هست که برای اینکه خودش را توجیه کرده باشد این سخن را می گوید؛ یعنی او به یک شکل ساخته شده، به یک شکل هست، به یک شکل عمل می کند، بعد می خواهد وضع خودش را توجیه کند، می آید می گوید که باید چنین باشد.
یک وقت در کتابهای کسروی (علیه ما علیه) خواندم، مطلب خوبی نوشته بود. او یک مجله به نام «پیمان» و یک روزنامه به نام «پرچم» منتشر می کرد که من کم خوانده بودم یعنی آن زمانها به دستم نرسید، بعدها که به دستم رسید بعضی از آنها را خواندم. یک جا شکایت و گله کرده بود از افرادی که توقعاتی از ما دارند، مقالاتی می آورند و وقتی که ما درج نمی کنیم ناراحت می شوند. ما یک روش مخصوص به خودمان داریم و اگر یک مقاله متناسب با هدفمان باشد چاپ می کنیم، اگر نباشد نه. بعد نوشته بود آخر حرفهای مردم هم که چندان روی اصول نیست. آنگاه این قصه را نوشته بود که یک وقت یک آقایی آمد، دیدیم یک مقاله بلندبالایی نوشته راجع به زن و حقوق زن که اصلا در طول تاریخ درباره این جنس ظلم شده است. مگر چه تفاوتی میان زن و مرد است؟ حجاب یعنی چه؟ و … در «قانون زوجیت» اینها اساسا باید اصلاح بشود. زن چنین است، زن چنان است. در فضائل زن یک مقاله بسیار مفصل و بلندبالایی نوشته بود و این را آورده بود که ما چاپ کنیم. ما نگاه کردیم و دیدیم به هر حال این به درد مجله نمی خورد، چاپ نکردیم.
دو سه ماه گذشت، باز دیدیم همان آدم آمد و مقاله ای آورد. نگاه کردیم دیدیم تمامش در بدی زن است که این موجود چنین است، هرچه خیانت در عالم است ناشی از اوست، هرچه جنایت در عالم هست دست زن در کار است و … با خود گفتیم این که سه ماه پیش چنان مقاله ای نوشته بود حالا چرا چنین مقاله ای نوشته؟ درباره اش تحقیق کردیم، دیدیم در آن وقت هنوز زن نگرفته بود، عاشق یک زن شده بود، چون خودش عاشق یک زن شده بود این برایش یک فلسفه شده بود که زن چنین و چنان است. رفته بود زنی گرفته بود، بعد اختلاف پیدا کرده بود، آن زن هم این را خوب اذیت کرده بود، حالا که خوب اذیت شده بود یک فلسفه دوم برای خودش پیدا کرده بود. حال این گونه است که خیلی ها فلسفه ها را از وضع خودشان می سازند نه اینکه فلسفه ای را اول قبول کرده اند بعد وضع خودشان را با آن فلسفه تطبیق می دهند؛ فلسفه ها را برای توجیه وضع خودشان می سازند.
قرآن می گوید بگذار ما ته دل اینها را بگوییم، چرا سرش را فیلسوفانه تکان می دهد و می گوید مگر قیامت شدنی است؟ مگر این استخوانها را می شود جمع کرد؟ قصه چیز دیگر است: «بل یرید الانسان لیفجر امامه؛ بلکه انسان می خواهد در آینده ی خود بزهکاری کند» (قیامت/5). دلش می خواهد آزاد باشد، دلش می خواهد قیامت دروغ باشد تا هرچه دلش می خواهد آزاد باشد، دلش می خواهد قیامت دروغ باشد تا هر چه دلش می خواهد شلنگ بیندازد، حالا به صورت یک فلسفه ذکر می کند که مگر می شود؟ ته دلت را بگو. بگو اگر قیامت باشد که من نمی توانم هر کاری دلم می خواهد بکنم، حقی هست، حسابی هست، رسیدگی هست. دلم نمی خواهد حقی و حسابی و رسیدگی ای باشد و به تمام جزئیات اعمال انسان برسند. برای اینکه دلش می خواهد حساب و کتابی در عالم نباشد شکل فیلسوفانه به قضیه می دهد: من می گویم منطقا نمی شود چنین چیزی باشد. (بل یرید الانسان لیفجر امامه) بلکه مطلب این است که انسان می خواهد (می گویند اینجا تقدیری هست) قیامتی نباشد؛ دلش می خواهد قیامت نباشد نه عقلش حکم می کند که قیامت نیست، چرا؟

برای اینکه در آینده اش (امام یعنی پیش رو، جلو)، در این عمری که باقی مانده یک شکمی از عزا دربیاورد، فجور کند در آینده ای که در جلو دارد؛ چون همین قدر که فکر قیامت مطرح شد معنایش این است که دو راه در پیش روی من هست: راه حق، درستی، راستی، سایر صفات حسنه و صفات جمیله؛ و راه خیانت و جنایت. از این راه اگر بروم خیر و پاداش است، از آن راه اگر بروم مجازات است. خلاصه حساب و کتاب هست. آدمی که دلش نمی خواهد حساب و کتاب باشد این حرف را می زند[1].



[1]آشنایی با قرآن_مرتضی مطهری _ج10-ص188-191

 2 نظر

نشأة مذهب الشيعة

26 آذر 1392 توسط عطر اخلاص
نشأة مذهب الشيعة

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 yles DefLockedState="false” DefUnhideWhenUsed="true” DefSemiHidden="true” DefQFormat="false” DefPriority="99″ LatentStyleCount="267″> ideWhenUsed="false” QFormat="true” Name="heading 1″ />

-serif;">

الجواب : ليس التشيع لعلي عليه السلام مستحدثا ولا الشيعة فرقة مستحدثة ، بل قد ورد ذكر فضلهم بعنوان ( شيعة علي ) في الأحاديث المأثورة عن رسول الله صلى الله عليه وآله في كتب إخواننا السنة . نكتفي هنا بذكر ما أوردنا من أحاديثهم في

( موسوعة المحاسن والمساوي في الإسلام ) فقد روى ابن حجر في الصواعق المحرقة - ص 96 طبع مصر ، قال : أخرج الديلمي ، قال رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم : ( يا علي إن الله غفر لك ، ولذريتك وولدك ، ولأهلك ، ولشيعتك ، فأبشر فإنك الأنزع البطين ) .

ورواه ابن المغازلي في المناقب ، والحمويني في فرائد السمطين ، والمناوي في كنوز الحقايق - ص 202 ، القندوزي في ينابيع المودة - ص 270 وأبو بكر بن شهاب في رشفة الصادي ص 81 طبع مصر وغيرهم .

وروى أيضا من طريق الديلمي أن رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم : قال ( يا علي أنت وشيعتك تردون على الحوض رواة مرويين مبيضة وجوههم ، وإن أعدائكم يردون على الحوض ظماء مقمحين )

ورواه المناوي في كنوز الحقائق - ص 203 طبع بولاق ، والقندوزي الحنفي في ينابيع المودة - ص 182 طبع مصر ، ورواه محمد صالح الترمذي في المناقب المرتضوية - ص 101 طبع بمبئي .

وروى الديلمي في فردوس الأخبار ، عن أم سلمة رضي الله عنها قالت : قال رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم : ( علي وشيعته هم الفائزون يوم القيامة ) . ورواه المناوي في كنوز الحقائق - ص 98 والقندوزي في ينابيع المودة - ص 180 و 237 طبع اسلامبول

وروى سبط ابن الجوزي في تذكرة الخواص - ص 59 ، عن أبي سعيد الخدري قال : نظر النبي صلى الله عليه وآله وسلم إلى علي بن أبي طالب فقال ( هذا وشيعته هم الفائزون يوم القيامة ) .

وروى الخطيب الخوارزمي في المناقب - ص 178 قال : وأخبرني سيد الحفاظ أبو منصور شهردار بن شيرويه بن شهردار الديلمي فيما كتب إلي من همدان ، أخبرني أبو الفتح عبدوس بن عبد الله بن عبدوس الهمداني إجازة ، عن الشريف أبي طالب

المفضل بن محمد بن طاهر الجعفري رضي الله عنه وأرضاه ، في داره بإصبهان في سكة الخور ، أخبرني الشيخ الحافظ أبو بكر أحمد بن موسى ابن مردويه بن فورك الأصبهاني ، حدثني أحمد بن محمد بن السري ، حدثني المنذر ابن محمد بن المنذر ، حدثني أبي ، حدثني عمي الحسين بن سعد ، عن أبيه عن إسماعيل بن زياد البزاز ، عن إبراهيم بن مهاجر ، حدثني يزيد بن شراحيل الأنصاري كاتب علي عليه السلام قال : سمعت عليا عليه السلام يقول ( حدثني رسول الله صلى الله عليه ( وآله ) وسلم ، وأنا مسنده إلى صدري فقال : أي على ألم تسمع قول الله تعالى : ( إن الذين آمنوا وعملوا الصالحات أولئك هم خير البرية ، أنت وشيعتك وموعدي وموعدكم الحوض إذا جاءت الأمم للحساب تدعون غرا محجلين ) . ورواه السيوطي في الدر المنثور - ج 6 ص 379 طبع مصر .

وروى الخطيب البغدادي في كتابه موضح أوهام الجمع والتفريق - ج 1 . ص 43 طبع حيدرآباد الدكن ، قال : ثم أخبرني أبو الحسن محمد بن عبد الواحد بن محمد بن جعفر ، أخبرنا علي بن عمر الدار قطني ، حدثنا أبو الحسن علي بن محمد بن عبيد الحافظ ، حدثنا أحمد بن حازم ، حدثنا سهل بن عامر ، حدثنا فضيل بن مرزوق ، عن أبي الحجاف ، عن محمد بن عمرو بن الحسن ، عن زينب ، عن فاطمة بنت رسول الله صلى الله عليه ( وآله ) وسلم ، أن رسول الله صلى الله عليه ( وآله ) وسلم قال لعلي ( يا أبا الحسن أما إنك وشيعتك في الجنة ) .

وروى الهيثمي في مجمع الزوائد - ج 10 ص 21 طبع مصر قال ( روى عن أم سلمة قالت : كان رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم عندي ، فقعدت إليه فاطمة ليلة ومعها علي ، فرفع رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم رأسه إليها فقال ( أبشر يا علي أنت وشيعتك في الجنة ) .

وروى في ج 9 ص 173 عن أبي هريرة في حديث قال النبي صلى الله عليه ( وآله ) وسلم لعلي ( أنت معي وشيعتك في الجنة ) .

ورواه الخطيب البغدادي في تاريخ بغداد - ج 12 ص 289 طبع مصر .

وروى ابن المغازلي الشافعي في ( المناقب ) ص 293 ح 335 قال : أخبرنا القاضي أبو جعفر محمد بن إسماعيل العلوي ، حدثنا أبو محمد عبد الله بن محمد بن عثمان المزني الحافظ المقلب بابن السقاء ، حدثنا أبو عبد الله أحمد بن علي الرازي ،

حدثنا علي بن الحسن بن عبيد الرازي ، حدثنا إسماعيل بن أبان الأزدي ، عن عمرو بن حريث ، عن داود بن سليك ، عن أنس بن مالك ، قال : قال رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم ( يدخل من أمتي الجنة سبعون ألفا لا حساب عليهم ، ثم التفت إلى علي عليه السلام ، فقال : هم من شيعتك وأنت إمامهم ) . ورواه الخوارزمي في مناقبه - ص 229 .

ابن حسنويه الموصلي في در بحر المناقب - ص 119 القندوزي في ينابيع المودة - ص 124 .

يضاف إلى هذه الأحاديث الواقع التاريخي الذي تشهد به مصادر السنة والتاريخ ، وتصرح بأن التشيع لعلي عليه السلام نشاء بعد وفاة النبي صلى الله عليه وآله مباشرة حيث اغتنم القوم ، فرصة اشتغال علي وأهل البيت بجنازة النبي صلى الله عليه وآله ودبروا بيعة أبي بكر على رغم وصايا النبي المشددة وأخذه البيعة له منهم في غدير خم ، فسبب ذلك احتجاج علي ومن شايعه وامتناعهم عن بيعة أبي بكر ، وهجوم عمر على دار فاطمة لإحراقها ، وغير ذلك من الحوادث ، فعرف الذين ناصرواعليا عليه السلام وأطاعوا الرسول فيه وفي أهل بيته باسم ( شيعة علي ) وعرف مذهبهم باسم ( مذهب الشيعة ) ولم يكن فيهم لا يهود ولا مجوس ، بل كانوا مضطهدين من السلطة وكان اليهود والنصارى محبوبين عند السلطة ، حتى سمحت لكعب الأحبار ، وأمثاله رسميا بالجلوس في مسجد النبي وتحديث الناس

بالإسرائيليات وسمحت للقصاص أن يجلسوا في المساجد ويرووا للمسلمين قصص اليهود والنصارى وقصص الجاهلية ، وشجعت شعراء الغزل والخمريات والمدح والهجاء وفي نفس الوقت منعت أهل البيت وغيرهم من نشر الحديث عن النبي صلى الله عليه وآله ! معتذرة بخوفها أن يختلط بآيات القرآن ! ولا حول ولا قوة إلا بالله العلي العظيم .


Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 yles DefLockedState="false” DefUnhideWhenUsed="true” DefSemiHidden="true” DefQFormat="false” DefPriority="99″ LatentStyleCount="267″> ideWhenUsed="false” QFormat="true” Name="heading 1″ />

 نظر دهید »

شواهد إضافية على دلالة حديث الغدير

26 آذر 1392 توسط عطر اخلاص

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 yles DefLockedState="false” DefUnhideWhenUsed="true” DefSemiHidden="true” DefQFormat="false” DefPriority="99″ LatentStyleCount="267″> ideWhenUsed="false” QFormat="true” Name="heading 1″ />

; line-height: 115%;" lang="FA">الشاهد الأول : مخاطبة رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم لجماهير الناس قبل إيراد هذا المقال بقوله ( ألست أولى بكم من أنفسكم ) ثم فرع عليه بقوله ( من كنت مولاه فعلي مولاه ) فإن أخذ الاقرار منهم بكونه أولى بهم من أنفسهم قبل قوله من

كنت مولاه فعلي مولاه ، لا يكون إلا لأجل أحد أمرين ، إما لأجل تحقيق شرط القضية وإقرارهم بتحققه ليترتب عليه تاليها فيتعين إرادة معنى الأولى من لفظ المولى دون غيره من معانيه ، فالمعنى ألست أولى بكم من أنفسكم فمن كنت أولى به من

نفسه فعلي أولى به من نفسه ، وإما لأجل إلزامهم بأن لا يأبوا ما يريد أن يعقبه بجعله الزعيم عليهم والمتصرف في شؤونهم . فليس مفاده حينئذ إلا توليه علي عليه السلام عليهم ، فتتعين إرادة ما هو متضمن لمعنى التسلط من معاني كلمة المولى كالسيد والمتصرف دون غيره من معانيه .

وعلى كلا التقديرين فالحديث يدل على كون علي عليه السلام نافذ التصرف فيهم ، يجب عليهم الانقياد له ، ولا يجوز منعه عن التصرف في شؤونهم .

أقول : وقد روى قوله صلى الله عليه وآله ( من كنت مولاه فعلي مولاه ) بعد قوله صلى الله عليه وآله وسلم ( ألست أولى بكم من أنفسكم ) بألفاظ متقاربة ، الكثيرون من علماء الفريقين ، منهم : 1 - أحمد بن حنبل . 2 - ابن ماجة . 3 - النسائي .

4 - الشيباني . 5 - أبو يعلى . 6 - الطبري . 7 - الترمذي . 8 - الطحاوي . 9 - ابن عقدة . 10 - العنبري .

11 - أبو حاتم . 12 - الطبراني . 13 - القطيعي . 14 - ابن بطة . 15 - الدار قطني . 16 - الذهبي . 17 - الحاكم .

18 - الثعلبي . 19 - أبو نعيم . 20 - ابن السمان . 21 - البيهقي . 22 - الخطيب . 23 - السجستاني .

24 - ابن المغازلي . 25 - الحسكاني . 26 - العاصمي . 27 - الخلعي . 28 - السمعاني . 29 - الخوارزمي .

30 - البيضاوي . 31 - الملا . 32 - ابن عساكر .

- شبهات حول الشيعة - أبو طالب التجليل التبريزي ص 93

33 - أبو موسى . 34 - أبو الفرج . 35 - ابن الأثير . 36 - ضياء الدين . 37 - قز أوغلي . 38 - الكنجي .

39 - التفتازاني . 40 - محب الدين . 41 - الوصابي . 42 - الحمويني . 43 - الإيجي . 44 - ولي الدين .

45 - الزرندي . 46 - ابن كثير . 47 - الشريف . 48 - شهاب الدين . 49 - الجزري . 50 - المقريزي .

51 - ابن الصباغ . 52 - الهيثمي . 53 - الميبدي . 54 - ابن حجر . 55 - أصيل الدين . 56 - السمهودي .

57 - كمال الدين . 58 - البدخشي . 59 - الشيخاني . 60 - السيوطي . 61 - الحلبي . 62 - ابن كثير .

63 - السهارنيوري . 64 - ابن حجر المكي .

الشاهد الثاني : دعاؤه صلى الله عليه وآله بعد إلقاء هذا المقال في حق علي عليه السلام بقوله ( اللهم وال من والاه ، وعاد من عاداه ، وانصر من نصره ، واخذل من خذله ) المروي بطرق كثيرة في آخر الحديث فإنه يدل على أن الأمر الذي بلغه في حق علي يحتاج  إلى النصرة والموالاة له ، وأنه سيكون له أعداء وخاذلون ، ويدل أيضا على عصمته ، وأنه لا يقدم على أمر إلا في رضا الله تعالى .

الشاهد الثالث : الإخبار الواردة بطرق كثيرة ، الدالة على نزول قوله تعالى ( اليوم أكملت لكم دينكم وأتممت عليكم نعمتي ) في تلك المناسبة ، فإن ما يكون سببا لكمال الدين وتمام النعمة على المسلمين ليس إلا ما كان من أصول الدين ، التي بها يتم

نظام الدنيا والدين وتقبل الأعمال ، ويؤيد هذه الأخبار ما في بعض طرق الحديث من أنه صلى الله عليه وآله قال عقيب لفظ الحديث ( الله أكبر على إكمال الدين وإتمام النعمة ، ورضى الرب برسالتي والولاية لعلي بن أبي طالب ) وفي بعض الطرق ( وتمام دين الله بولاية علي بعدي ) .

الشاهد الرابع : الأخبار الدالة على نزول قوله تعالى ( يا أيها الرسول بلغ ما أنزل إليك من ربك فإن لم تفعل فما بلغت رسالته والله يعصمك من الناس ) الآية في قضية غدير خم فهي تدل دالة على أهمية ما أمر بتبليغه فيها بحيث كان تركه مساوقا لترك الرسالة ، وأنه من أصول الإسلام ، ولكنه ليس التوحيد والنبوة  والمعاد ، فإن النبي صلى الله عليه وآله وسلم قد بلغها من بدء رسالته ، فلا يبقى إلا إمامة علي عليه السلام التي كان النبي صلى الله عليه وآله وسلم يحذر في تبليغها عن مخالفة الناس ، ولذلك قال له الله تعالى ( والله يعصمك من الناس ) .

الشاهد الخامس : الأخبار الواردة في نزول قوله تعالى ( اليوم أكملت لكم دينكم وأتممت عليكم نعمتي ) في واقعة الغدير بعد تبليغ ولاية علي عليه السلام ، فهي تدل على أن إكمال الدين وإتمام نعمة الإسلام كان بتبليغ ولاية علي عليه السلام وإمامته .

الشاهد السادس : قوله صلى الله عليه وآله وسلم في بعض طرق الحديث ( إن الله أرسلني برسالة ضاق بها صدري وظننت أن الناس مكذبي فأوعدني لأبلغها أو ليعذبني ) .

الشاهد السابع : إلقاء هذا المقال الشريف عقيب أخذ الشهادة منهم بالوحدانية والشهادة بالنبوة ، كما هو المذكور في كثير من طرق الحديث ، مما يدل على أن ما أفاده بهذا المقال أمر مهم يبتني عليه الإسلام .

الشاهد الثامن : أنه صلى الله عليه وآله وسلم قال قبله ( أنه يوشك أن أدعى فأجيب ) وهذا يدل على مخافته من ترك أمر مهم يجب عليه تبليغه قبل ارتحاله ، وهل هو إلا ولاية علي .

الشاهد التاسع : أنه صلى الله عليه وآله قال بعد تبليغ الولاية لجماهير المسلمين ( فليبلغ الحاضر الغائب ) فيدل هذا اهتمامه الشديد في إيصال هذا الموضوع إلى جميع المسلمين ، لم يكن معلوما لهم جميعا .

الشاهد العاشر : أنه قال صلى الله عليه وآله بعد تبليغ الولاية ( اللهم أنت شهيد عليهم أني قد بلغت ونصحت ) فدل على أنه قد بلغ أمرا جليلا عظيما خطيرا وأداه إلى الناس ، وأتم الحجة عليهم ، وأفرغ ذمته بأدائه .

الشاهد الحادي عشر : القرائن الحالية ، وهي كثيرة واضحة الدلالة على المقصود ، كنزوله صلى الله عليه وآله في حر الهجير ، وقد ذكر حفاظ الحديث وأئمة التاريخ أن شدة الحر كانت إلى حد أن بعض الناس وضع ثوبه على رأسه ، وبعضهم كان يلفه

برجله ، وبعضهم استظل بنافته ودابته ، وبعضهم استظل بالصخور . ثم ترتيب النبي صلى الله عليه وآله منبرا مرتفعا من الأقتاب أو الأحجار ، حتى يشرف على المسلمين ، الذين قدرهم بعض من المؤرخين بسبعين ألفا ( 70000 ) وبعضهم

بثمانين ألفا ( 80000 ) وبعضهم بمأة ألف ( 100000 ) . ثم أمره صلى الله عليه وآله برجوع من تقدم ، وتوقف من تأخر . ثم ما رواه الجمهور من أنه صلى الله عليه وآله أخذ عليا معه على المنبر وأمسك بيده ورفعها حتى بان بياض إبطيه بمجمع من الناظرين .

الشاهد الثاني عشر : بيعة الناس لعلي ومصافقتهم بيده ، وتهنئتهم النبي صلى الله عليه وآله وعليا ورووا أن أول من قام بالتهنئة والبخبخة عمر بن الخطاب ، وقد ورد حديث تهنئته لعلي عليه السلام بطرق كثيرة تربو على الستين ، فقد روى الحافظ أبو سعيد النيسابوري المتوفى سنة 407 في كتابه شرف المصطفى

على ما في الغدير ، بإسناده عن البراء بن عازب بلفظ أحمد بن حنبل ، وبإسناد آخر عن أبي سعيد الخدري ولفظه ( ثم قال النبي هنئوني هنئوني أن خصني الله بالنبوة ، وخص أهل بيتي بالإمامة ) فلقي عمر بن الخطاب أمير المؤمنين فقال : طوبى لك يا أبا الحسن أصبحت مولاي ومولى كل مؤمن ومؤمنة .

وروى المؤرخ الطبري في كتاب الولاية بإسناده عن زيد ابن أرقم أن النبي صلى الله عليه وآله قال ( قولوا أعطيناك على ذلك عهدا من أنفسنا وميثاقا بألسنتا وصفقة بأيدينا ، نؤديه إلى أولادنا وأهالينا ، لا نبغي بذلك بدلا ) إلخ .

وروى صاحب كتاب روضة الصفا - ج 1 ص 173 ، أن رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم جلس في خيمة وأجلس أمير المؤمنين عليا عليه السلام في خيمة أخرى ، وأمر الناس بأن يهنئوا عليا في خيمته ، ولما ختم تهنئة الرجال أمر رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم أمهات المؤمنين بأن يسرن إليه ويهنئنه .

وقال الغزالي في كتاب سر العالمين في المقالة الرابعة ما لفظه ( ولكن أسفرت الحجة وجهها وأجمع الجماهير على متن الحديث من خطبته عليه السلام في يوم غدير خم باتفاق الجميع وهو يقول ( من كنت مولاه فعلي مولاه ) فقال عمر : بخ بخ

لك يا أبا الحسن ، لقد أصبحت مولاي ومولى كل مؤمن ومؤمنة ، فهذا تسليم ورضى وتحكيم ، ثم بعد هذا غلب الهوى بحب الرياسة ، وحمل عمود الخلافة ، وعقود البنود ، وخفقان الهواء في قعقعة الرايات ، واشتباك ازدحام الخيول ، وفتح

الأمصار ، سقاهم كأس الهوى فعادوا إلى الخلاف الأول ، فنبذوا الحق وراء ظهورهم ، واشتروا به ثمنا قليلا فبئس ما يشترون ) انتهى .

الشاهد الثالث عشر : واقعة الحارث بن النعمان الفهري ، وقد رواها جم كثير منهم الثعلبي في تفسيره ، أنه لما كان رسول الله بغدير خم نادى الناس فاجتمعوا ، فأخذ بيد علي . وقال ( من كنت مولاه فعلي مولاه ) فشاع ذلك في كل بلد ، فبلغ ذلك الحارث بن النعمان الفهري ، فأتى رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم على ناقة له حتى أتى الأبطح ، فنزل عن ناقته وأناخها وعقلها ، ثم أتى النبي وهو في ثلة من الصحابة فقال ( يا محمد أمرتنا عن الله أن نشهد أن لا إله إلا الله وأنك رسول الله فقبلناه ، وأمرتنا أن نصلي خمسا فقبلناه ، وأمرتنا بالحج فقبلناه . ثم لم ترض بذلك حتى رفعت بضبعي ابن عمك ففضلته

علينا فقلت ( من كنت مولاه فعلي مولاه ) فهذا شئ منك أم من الله ؟ فقال صلى الله عليه وآله ( والله الذي لا إله إلا هو ، أن هذا إلا من الله ) فولى الحارث يريد راحلته وهو يقول : اللهم إن كان ما يقول محمد حقا فأمطر علينا حجارة من السماء أو ائتنا بعذاب أليم . فما وصل إليها حتى رماه الله بحجر فسقط على هامته وخرج من دبره فقتله . انتهى . وقد روي بعدة طرق كثيرة أن قوله تعالى ( سأل سائل بعذاب واقع ) نزل في هذه الحادثة .

الشاهد الرابع عشر : استئذان حسان بن الثابت من النبي صلى الله عليه وآله وسلم في أن ينظم الواقعة ، وشعره متواتر نقلته كتب الفريقين ، قال :يناديهم يوم الغدير نبيهم * نجم وأسمع بالرسول مناديا

فقال فمن مولاكم ونبيكم ؟ * فقالوا ولم يبدوا هناك التعاميا

إلهلك مولانا وأنت نبينا * ولم تلق منا في الولاية عاصيا

فقال له : قم يا علي فإنني * رضيتك من بعدي إماما وهاديا

فمن كنت مولاه فهذا وليه * فكونوا له أتباع صدق مواليا

هناقال ابن الجوزي وأبو عبد الله الكنجي الشافعي : فقال له النبي صلى الله عليه ( وآله ) وسلم : ( يا حسان لا تزال مؤيدا بروح القدس ما كافحت عنا بلسانك ) . وقال قيس بن عبادة الأنصاري وأنشدها بين يدي أمير المؤمنين عليه السلام يوم صفين . قلت

لما بغى العدو علينا * حسبنا ربنا ونعم الوكيل

وعلى إمامنا وإمام لوانا * أتى به التنزيل

يوم قال النبي من كنت مولاه * فهذا مولاه خطب جليل

الشاهد الرابع عشر : أن أمير المؤمنين عليا عليه السلام جاء إلى رحبة الكوفة بمجتمع الناس واستنشدهم على هذا الحديث ردا على مخالفيه في أمر الخلافة ، فقال ( أنشد الله رجلا سمع النبي يوم غدير خم يقول : ( من كنت مولاه فعلي مولاه ) فقام جماعة وشهدوا بالحديث ، وقد كثر نقل هذه المناشدة بحيث كاد أن يبلغ حد التواتر أو بلغ .

فمنها ما رواه الحمويني في فرائد السمطين : فقام زيد بن أرقم ، والبراء بن عازب ، وسلمان ، وأبو ذر فقالوا : نشهد لقد حفظنا قول رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم وهو قائم على المنبر وهو يقول ( أيها الناس إن الله عز وجل أمرني أن أنصب لكم إمامكم والقائم فيكم بعدي ووصيي وخليفتي ، والذي فرض الله عز وجل على المؤمنين في كتابه طاعته ، فقرن بطاعته طاعتي ، وأمركم بولايته ) إلخ .

الشاهد الخامس عشر : وقوع التعبير عن هذه الواقعة في بعض الأحاديث بالنصب وإن رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم نصب عليا عليه السلام لمقام الولاية . ومن الواضح أنه لا يعبر عن مجرد إثبات المحبة بالنصبك دعا اللهم وال وليه * وكن للذي عادى عليا معاديا

… ( إن مذهباً يثبت نفسه من كتب خصمه أحق أن يتبع ، وإن مذهبا يحتج عليه بما في كتبه فيلجأ للتأويل والتحوير أحق أن يتجنب عنه )

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 yles DefLockedState="false” DefUnhideWhenUsed="true” DefSemiHidden="true” DefQFormat="false” DefPriority="99″ LatentStyleCount="267″> ideWhenUsed="false” QFormat="true” Name="heading 1″ />

 نظر دهید »

آيات غدیر

26 آذر 1392 توسط عطر اخلاص

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 yles DefLockedState="false” DefUnhideWhenUsed="true” DefSemiHidden="true” DefQFormat="false” DefPriority="99″ LatentStyleCount="267″> ideWhenUsed="false” QFormat="true” Name="heading 1″ />

>الآية الأولى : قوله تعالى ( يا أيها الرسول بلغ ما أنزل إليك من ربك وإن لم تفعل فما بلغت رسالته والله يعصمك من الناس إن الله لا يهدي القوم الكافرين ) سورة المائدة - آية 67 .

نزلت هذه الآية في تبليغ ولاية علي عليه السلام ، وقد روى ذلك إخواننا السنة في مصادرهم ،

وأورد صاحب ( الغدير ) ج 1 ص 214 - 223 روايتها من ( ثلاثين ) كتابا من كتبهم .

الآية الثانية : قوله تعالى ( اليوم أكملت لكم دينكم وأتممت عليكم نعمتي ورضيت لكم الإسلام دينا ) المائدة - 3 .

أورد روايتها في ( الغدير ) ج 1 ص 230 - عن ( ستة عشر ) كتابا من كتب السنة .

الآية الثالثة : قوله تعالى ( سأل سائل بعذاب واقع ، للكافرين ليس له دافع ، من الله ذي المعارج ) سورة المعارج ، آية - 1 نزلت هذه الآية في رجل بلغه قول رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم ( من كنت مولاه فعلي مولاه ) فقال : اللهم إن كان ما يقول محمد حقا فأمطر علينا حجارة من السماء ) فما لبث حتى رماه الله بحجر فوقع على رأسه فقتله ، وأنزل الله تعالى الآية . أورده في ( الغدير ) ج 1 ص 239 - 246 عن ( ثلاثين ) كتابا من كتب السنة .

بيعة الصحابة عليا وتهنئته قال المؤرخ الطبري ( فعند ذلك بادر الناس بقولهم نعم سمعنا أطعنا على أمر الله ورسوله بقلوبنا ، وكان أول من صافق النبي صلى الله عليه وآله وعليا ، أبو بكر وعمر وعثمان وطلحة والزبير

وباقي المهاجرين والأنصار وباقي الناس ، إلى أن صلى الظهرين في وقت واحد ، وامتد ذلك إلى أن صلى العشائين في وقت واحد وأوصلوا البيعة والمصافقة ثلاثا ) .

وقد أورد في الغدير ج 1 ص 272 تهنئة عمر بن الخطاب عن ( ستين ) كتابا من كتب السنة . معنى كلمة المولى في اللغة المولى والولي صفتان من الولاية ، وحقيقتها في جميع مشتقاتها ( تقلد أمر والقيام به ) .

قال في الصحاح ( ولي الوالي البلد ، وولى الرجل البيع ، ولاية ، وأوليته معروفا ، ويقال في التعجب ما أولاه للمعروف ، وتقول : فلان وليه ، وولي عليه . وولاه الأمير عمل كذا ، وولاه بيع الشئ ، وتولى العمل : تقلده ) .

وقال في النهاية ( والولاية تشعر بالتدبير والقدرة والفعل ، إلى أن قال : وكل من ولي أمرا فهو مولاه ووليه ، إلى أن قال : وقول عمر لعلي : أصبحت مولى كل مؤمن ، أي ولي كل مؤمن ) . وقال في القاموس ( ولي الشئ وعليه ولاية ، أو هي المصدر ، وبالكسر الخطة والإمارة والسلطان ، وأوليته الأمر وليته إياه ، إلى

أن قال : تولى الأمر تقلده ، وأولى على اليتيم أوصى ، واستولى على الأمر أي بلغ الغاية ) .

وقال في لسان العرب ( قال سيبويه : الولاية بالكسر الاسم مثل الإمارة والنقابة لأنه اسم لما توليته وقمت به ، وإذا أرادوا المصدر فتحوا . إلى أن قال : والولي ولي اليتيم الذي يلي أمره ويقوم بكفايته ، وولي المرأة الذي يلي عقد النكاح عليها

ولاية عنها لا يستبد بعقد النكاح دونه ، وفي الحديث ( أيما المرأة نكحت بغير إذن موليها فنكاحها باطل ، وفي رواية وليها أي متولي أمرها .

فحقيقة كلمة المولى ، من يلي أمرا ويقوم به ويتقلده ، وما عدوه من المعاني له فإنما هي مصاديق أطلقت عليها من باب إطلاق اللفظ الموضوع لحقيقة على مصاديقها ، كإطلاق كلمة الرجل على زيد وعمرو وبكر ، فيطلق لفظ المولى

، لأنه القائم بأمر المربوبين ، وعلى السيد لأنه القائم بأمر العبد ، وعلى العبد لأنه يقوم بحاجة السيد ، وعلى الجار وابن العم والحليف والصهر ، لأنهم يقومون بنصرة صاحبهم فيما يحتاج إلى نصرتهم . فاللفظ مشترك معنوي )

فمعنى قوله صلى الله عليه وآله ( من كنت مولاه فعلي مولاه ) من كنت متقلدا أمره وقائما به فعلي متقلد أمره وقائم به ، وهذا صريح في قيادة الأمة وإمامتها وولايتها ، فإن رسول الله صلى الله عليه وآله قيادة الأمة ووليها وسلطانها والقائم بأمرها ، فثبت لعلي عليه السلام ما ثبت له من الولاية العامة والقيادة التامة .

هذا ما يقضي به التأمل في كلام أئمة اللغة ، وإن أبيت إلا عن تعدد معاني المولى وأنه مشترك لفظي وقد وضع لكل واحد من معانيه بوضع مستقل ، فلا شك أن معناه الذي يناسب الحديث هو الأول . وقد تعرض لذكره جماعة من الأقدمين .

قال أبو عبيدة في كتاب غريب القرآن ( المولى بمعنى الأولى ، واستشهد بقول الأخطل في عبد الملك بن مروان : فأصبحت مولاها من الناس كلهم وأحرى قريش أن تهاب وتحمدا وقال الأنباري في كتابه تفسير المشكل في القرآن ما لفظه ( الولي والمولى الأولى بالشئ ) .

وقال الزجاج والفراء كما في تفسير الفخر الرازي - ج 29 ص 227 طبع مصر ( المولى يجئ بمعنى الأولى ) . وقد حكى عن أبي العباس المبرد : أنه قال الولي الذي هو الأولى والأحق ) .

وقال الزمخشري في تفسيره - ج 4 ص 66 طبع مصر ( وحقيقة مولاكم محراكم ومقمنكم ، أي مكانكم الذي يقال فيه هو أولى بكم ) .

وقال الحلبي في التقريب ( المولى حقيقة في الأولى ، لاستقلالها بنفسها ورجوع سائر الأقسام في الاشتقاق إليها ، لا ن المالك إنما كان مولى لكونه أولى بتدبير رقيقه وتحمل جريرته ، والمملوك مولى لكونه أولى بطاعة مالكه ، والمعتق كذلك ،

والناصر لكونه أولى بنصرة من نصره ، والحليف لكونه أولى بنصرة حليفه ، والجار لكونه أولى بنصرة جاره والذب عنه ، والصهر لكونه أولى بمصاهره ، والإمام لكونه أولى بمن يليه ، وابن العم لكونه أولى بنصرة محبه )

وإذا كانت لفظة مولى حقيقة في الأولى وجب حملها عليها دون سائر معانيها ، لافتقارها إلى القرينة الصارفة عن المعنى الموضوع له كما لا يخفى .

 نظر دهید »

طرق أخرى لحديث الغدير

26 آذر 1392 توسط عطر اخلاص

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 yles DefLockedState="false” DefUnhideWhenUsed="true” DefSemiHidden="true” DefQFormat="false” DefPriority="99″ LatentStyleCount="267″> ideWhenUsed="false” QFormat="true” Name="heading 1″ />

>

189 - رواه الحافظ ابن عقدة في كتابه كما في الطرائف ص 140 - وأبو بكر الجعابي كما في المناقب ج 3 ص 25 - عن أبي بكر بن أبي قحافة .

190 - رواه الحافظ بن عقدة في كتابه كما في الطرائف - ص 142 .

191 - رواه الحافظ أبو بكر الجعابي كما في المناقب - ج 3 ص 26 عن أبي بن كعب .

192 - رواه الحافظ ابن عقدة في كتابه كما في الطرائف - ص 142 عن أسماء بنت عميس الخثعمية .

193 - رواه الحافظ ابن عقدة في كتابه كما في الطرائف - ص 142 عن أم سلمة أم المؤمنين .

194 - رواه الحافظ ابن عقدة في كتابه كما في الطرائف ص 142 عن جبلة بن عمرو الأنصاري .

195 - رواه الحافظ بن عقدة في كتابه كما في الطرائف - ص 141 وأبو بكر الجعابي كما في المناقب - ج 3 ص 26 عن الحسين بن علي السبط الشهيد صلوات الله عليه .

196 - رواه أبو بكر الجعابي ، كما في المناقب - ج 3 ص 26 عن خالد بن الوليد .

197 - رواه الحافظ ابن عقدة في كتاب الولاية ، كما في الطرائف - ص 142 عن سعيد بن سعد بن عبادة .

198 - رواه ابن حجر في الإصابة - ج 2 ص 255 عن عامر بن عمير النميري .

199 - رواه الحافظ بن عقدة في كتاب الولاية ، كما في الطرائف - ص 142 عن عائشة بنت أبي بكر .

200 - رواه ابن المغازلي في مناقبه - ص 27 في ضمن العشرة المبشرة ، عن عبد الرحمان بن عوف .

201 - رواه ابن عقدة والخوارزمي في مقتله - ص 48 عن عبد الرحمان بن يعمر الديلمي .

202 - رواه الحافظ ابن عقدة في كتابه ، كما في الطرائف - ص 141 عن عبد الله بن أبي عبد الأسد المخزومي .

203 - رواه الحافظ ابن عقدة في كتابه ، كما في الطرائف - ص 142 عن عبد الله بن بشير المازني .

204 - رواه الحافظ بن عقدة في كتابه ، كما في الطرائف - ص 141 عن عبد الله بن جعفر .

205 - رواه الحافظ ابن عقدة في كتابه ، كما في الطرائف - ص 141 عن عثمان بن عفان .

206 - رواه الحافظ ابن عقدة في كتابه ، كما في الطرائف - ص 142 عن أبي وسمة وحشي بن حرب .

207 - رواه الحافظ ابن عقدة في كتابه ، كما في الطرائف - ص 142 عن أبي جحيفة وهب بن عبد الله .

208 - رواه أبو حاتم وابن عساكر ومحب الدين الطبري ، كما في أرجح المطالب - ص 339 عن ابن شريح .

209 - رواه أبو بكر الجعابي ، كما في المناقب - ج 3 ص 24 وابن عقده كما في الطرائف - ص 141 عن رفاعة بن عبد المنذر .

210 - رواه الحافظ ابن عقدة كما في الطرائف - ص 141 وابن المغازلي في مناقبه - ص 27 في ضمن العشرة المبشرة عن زبير بن العوام .

211 - رواه الحافظ ابن عقدة في كتابه ، كما في الطرائف - ص 142 عن زيد بن عبد الله .

212 - رواه الحافظ ابن عقدة في كتابه ، كما في الطرائف - ص 142 عن سعد بن جنادة .

213 - رواه أبو بكر الجعابي كما في المناقب - ج 3 ص 26 عن سعد بن عبادة .

214 - رواه الحافظ ابن عقدة في كتابه ، كما في الطرائف - ص 141 عن سلمان الفارسي .

215 - رواه الحافظ ابن عقدة ، في كتابه كما في الطرائف - ص 141 عن سلمة بن عمرو بن الأكوع .

216 - رواه الحافظ ابن عقدة ، في كتابه كما في الطرائف - ص 142 عن أبي أمامة الصدي بن عجلان الباهلي .

217 - رواه الحافظ ابن عقدة ، في كتابه كما في الطرائف - ص 142 عن ضميرة الأسدي

218 - رواه الفضل بن محمد عن سعيد بن زيد ، لأنه أحد العشرة المبشرة الذين رواه عنهم ابن المغازلي فيمناقبه - ص 27 .

219 - رواه ابن حجر عن موسى بن أكتل عن عامر بن عمير - الإصابة - ج 2 ص 255 .

220 - رواه ابن حجر عن عامر بن ليلى الغفاري - الإصابة - ج 3 ص 257 .

221 - رواه الطبراني بإسناده عن عبد الله بن حنطب - إحياء الميت - .

222 - رواه الخوارزمي عن عبد الله بن ربيعة - مقتل الخوارزمي - ص 48 .

223 - رواه الخوارزمي عن عمرو بن شراحيل مقتل الخوارزمي - ص 48 .

224 - رواه الطبراني وأحمد بن حنبل عن عمرو بن مرة - كنز العمال - ج 6 ص 154 .

225 - رواه ابن عقدة ، كما في الطرائف - ص 141 وأبو بكر الجعابي ، كما في المناقب - ج 3 ص 26 عن أبي الهيثم بن التيهان .

226 - رواه ابن عقدة ، كما في الطرائف - ص 141 وأبو بكر الجعابي كما في المناقب - ج 3 ص 26 عن أبي رافع .

227 - رواه ابن عقدة ، كما في الطرائف - ص 142 والخوارزمي في مقتله - ص 48 عن أبي ذويب .

228 - رواه ابن عقدة ، كما في الطرائف - ص 142 عن أم هاني .

229 - رواه الحافظ ابن عقدة ، في كتابه عن زيد بن حارثة ، كما في الطرائف - ص 142 .

230 - رواه الحافظ ابن عقدة في كتابه ، عن عبد الله بن ابن أبي أوفى الأسلمي ، كما في الطرائف - ص 142 .

231 - رواه الحافظ ابن عقدة في كتابه ، عن عبد الله بن عمر بن الخطاب ، كما في الطرائف - ص 141 .

232 - رواه الحافظ ابن عقدة في كتابه ، عن عبد الرحمان بن مدلج ، كما في الطرائف - ج 3 ص 142 .

233 - رواه الحافظ أبو نعيم في الحلية ، عن أبي الطفيل عن سبعة عشر عنهم عدي بن حاتم ، كما في الينابيع - ص 38 .

234 - رواه أبو نعيم في الحلية ، عن أبي الطفيل عن سبعة عشر منهم عقبة بن عامر ، كما في الينابيع - ص 38 .

235 - رواه ابن عقدة في كتابه ، عن عمر بن أبي سلمة ، كما في الطرائف - ص 141 .

236 - رواه ابن عقدة والخوارزمي ، عن عمران بن حصين ، كما في مقتله - ص 48 .

237 - رواه ابن عقدة والخوارزمي ، عن عمرو بن الحمق ، كما في مقتله - ص 48 .

238 - رواه ابن عقدة في كتابه ، عن فاطمة بنت حمزة ، كما في الطرائف - ص 142 .

239 - رواه ابن عقدة في كتابه ، عن المقداد بن عمرو ، كما في الطرائف - ص 141 .

240 - رواه ابن عقدة في كتابه ، عن أبي برزة فضلة بن عتبة ، كما في الطرائف - ص 141 .

241 - رواه ابن عقدة في كتابه ، عن عطية بن بسر ، كما في الطرائف - ص 142 .

242 - رواه الحافظ أبو بكر الجعابي ، عن عبادة بن الصامت ، كما في المناقب - ج 3 ص 26 .

243 - رواه الحافظ أبو بكر الجعابي ، عن عبد الله بن أنيس ، كما في المناقب - ج 3 ص 26 .

244 - رواه الحافظ أبو بكر الجعابي ، عن عروة بن أبي الجعد كما في المناقب - ج 3 ص 26 .

245 - رواه الحافظ أبو بكر الجعابي ، عن عمرو بن حريث ، كما في المناقب - ج 3 ص 26 .

246 - رواه الحافظ أبو بكر الجعابي ، عن عبد الأعلى بن عدي ، كما في المناقب - ج 3 ص 26 .

247 - رواه الحافظ أبو بكر الجعابي ، عن عثمان بن حنيف ، كما في المناقب - ج 3 ص 26 .

248 - رواه الحافظ أبو بكر الجعابي ، عن بشير بن عبد المنذر ، كما في المناقب - ج 3 ص 26 .

249 - رواه الحافظ أبو بكر الجعابي ، عن قيس بن عاصم ، كما في المناقب - ج 3 ص 26 ذكر الجعابي عن أبي كاهل كما في المناقب - ج 3 ص 26 .

250 - رواه الحافظ أبوب

251 - رواه الحافظ أبو بكر الجعابي ، عن أبي رفاعة ، كما في المناقب - ج 3 ص 26 .

252 - رواه الحافظ أبو بكر الجعابي ، عن حباب بن عتبة ، كما في المناقب - ج 3 ص 26 .

253 - رواه الحافظ أبو بكر الجعابي ، عن جندب بن سفيان ، كما في المناقب - ج 3 ص 26 .

254 - رواه الحافظ أبو بكر الجعابي ، عن خباب بن سمرة ، كما في المناقب - 3 ص 26 .

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 yles DefLockedState="false” DefUnhideWhenUsed="true” DefSemiHidden="true” DefQFormat="false” DefPriority="99″ LatentStyleCount="267″> ideWhenUsed="false” QFormat="true” Name="heading 1″ />

 نظر دهید »

أحاديث نصب النبي عليا وصيا وخليفة

26 آذر 1392 توسط عطر اخلاص
أحاديث نصب النبي عليا وصيا وخليفة

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 yles DefLockedState="false” DefUnhideWhenUsed="true” DefSemiHidden="true” DefQFormat="false” DefPriority="99″ LatentStyleCount="267″> ideWhenUsed="false” QFormat="true” Name="heading 1″ />

al">الجواب : لقد ثبت عند الشيعة والسنة أن النبي صلى الله عليه وآله نصب عليا عليه السلام خليفة وإماما من بعده بمحضر جماعات المسلمين عند الرجوع من حجة الوداع في غدير خم ، ونادى بذلك عند اجتماعهم حتى شاع وذاع وملأ صيته الأسماع والأصقاع ، وقد بلغت أسانيد خبر الغدير في كتب السنة فوق حد التواتر في الكثرة ، وجاوزت ميزان ما يوجب القطع واليقين  وقد جمعنا في كتاب ( الجامع لبراهين أصول الاعتقادات ) ستة وخمسين ومأتي سند من أسانيد حديث الغدير من كتب إخواننا لسنة ، وذكرنا في تبيين دلالته وصراحته في إمامة علي عليه السلام بعد رسول الله صلى الله عليه وآله ، بما فيه غني وكفاية ، ننقله هذا ملخصا : روى ابن عساكر في تاريخ دمشق ج 2 ص 45 قال : ( أخبرنا أبو بكر محمد بن الحسين بن المرزقي ، أنبأنا أبو الحسين محمد بن علي بن المهتدي ، أنبأنا أبو الحسن علي بن عمر بن محمد بن الحسن ، أنبأنا العباس بن أحمد ، أنبأنا نصر ابن عبد الرحمان أبو سليمان الوشاء ، أنبأنا زيد بن الحسن الأنماطي ، أنبأنا معروف بن خربوذ المكي، عن أبي الطفيل عامر بن واثلة ، عن حذيفة بن أسيد ، قال : لما قفل رسول الله صلى الله عليه وسلم عن حجة الوداع نهى

أصحابه عن شجرات بالبطحاء ، متقاربات أن ينزلوا حولهن ، ثم بعث إليهن فصلى تحتهن ، ثم قام فقال : أيها الناس قد نبأني اللطيف الخبير ، أنه لم يعمر نبي إلا مثل نصف عمر الذي يليه من قبله ، وإني لأظن أن يوشك أن أدعى فأجيب ، وإني مسئول وأنتم مسئولون ، فماذا أنتم قائلون ؟ قالوا : نشهد أنك قد بلغت ونصحت وجهدت ، فجزاك الله خيرا . قال : ألستم تشهدون أن لا إله إلا الله ، وأن محمدا عبده ورسوله ، وأن جنته

حق وناره حق وأن الموت حق ، وأن البعث بعد الموت حق ، وأن الساعة آتية لا ريب فيها ، وأن الله يبعث من في القبور ؟ قال : بلى نشهد بذلك . قال اللهم أشهد . ثم قال : أيها الناس أن الله مولاي وأنا مولى المؤمنين ، وإني أولى بهم من أنفسهم ،

فمن كنت مولاه فهذا علي مولاه ، اللهم وال من والاه وعاد من عاداه . ثم قال : ( أيها الناس إني فرطكم وإنكم واردون علي الحوض ، حوضي أعرض مما بين بصري وصنعاء ، فيه آنية عدد النجوم : قدحان من ذهب وقدحان من فضة وإني سائلكم حين تردون علي عن الثقلين ، فانظروا كيف تخلفوني فيهما ، الثقل الأكبر كتاب الله سبب طرفه بيد الله عز وجل ، وطرف بأيديكم فاستمسكوا به ولا تضلوا ولا تبدلوا . وعترتي أهل بيتي فإنه قد نبأني اللطيف الخبير أنهما لن يتفرقا حتى يردا علي حوضي ) . هذه خلاصة الحديث ونذكر خلاصة عدد من أسانيده المنتهية إلى صحابة الرسول صلى الله عليه وآله سلم من كتب إخواننا السنة ، وهي على ما ظفرنا عليه في كتبهم بعد إسقاط المكررات :

1 - ينتهي إلى زاذان عن ثلاثة عشر رجلا - مسند أحمد ج 1 ص 84 -

2 - ينتهي إلى زياد بن أبي زياد عن اثني عشر بدريا - مسند أحمد ج 1 ص 88 -

3 - ينتهي إلى سعيد بن وهب عن خمسة أو ستة - الخصائص للنسائي - ص 21 - ومسند أحمد ج 5 ص 366 .

4- ينتهي أيضا إلى سعيد بن وهب عن ستة - الخصائص - ص 40 و 26 .

5 - ينتهي أيضا إلى سعيد بن وهب عن ستة - تاريخ دمشق - ج 2 ص 28 .

6 - ينتهي أيضا إلى سعيد بن وهب عن ثلاثة عشر - مجمع الزوايد - ج 9 .

7 - إلى سعيد بن وهب وزيد بن يثيغ عن اثني عشر - مسند أحمد - ج 1 ص 118 .

8 - أيضا إلى سعيد بن وهب وزيد بن يثيغ عن نفر - كفاية الطالب - ص 18

9 - إلى زيد بن يثيغ ، عن ستة - الخصائص - ص 26

10 - ينتهي إلى عمرو ذي مر وسعيد بن وهب وابن يثيغ ، عن ثلاثة عشر - تاريخ دمشق ج 2 ص 18 .

11 - أيضا إلى عمرو ذي مر وسعيد بن وهب ، عن ستة أو سبعة تاريخ دمشق - ج 2 ص 19 .

12 - أيضا إلى سعيد بن وهب وعبد خير ، عن عدة - تاريخ دمشق - ج 2 ص 20 .

13 - إلى زيد بن أرقم عن ستة عشر رجلا - مسند أحمد - ج 5 ص 370 .

14 - أيضا إلى أبي الطفيل عن ناس ، كثير - مسند أحمد - ج 4 ص 370 .

15 - أيضا إلى أبي الطفيل عن ثلاثين رجلا - مسند أحمد - ج 4 ص 370 .

16 - أيضا إلى أبي الطفيل عن سبعة عشر رجلا - الإصابة - ج 4 ص 156 .

17 - أيضا إلى أبي زميلة عن عدة - شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد -

18 - أيضا إلى عبد الرحمان بن أبي ليلى عن اثني عشر رجلا مسند أحمد ج 1 ص 118 .

19 - ينتهي أيضا إلى عبد الرحمان بن أبي ليلى - تاريخ دمشق - ج 2 ص 9 .

20 - ينتهي أيضا إلى عبد الرحمان ابن أبي ليلى تاريخ دمشق - ج 2 ص 9 .

21 - ينتهي إلى عمرو بن سعد ، عن ستة - الخصائص - ص 21 .

22 - ينتهي إلى عميرة بن سعد ، عن اثني عشر رجلا - حلية الأولياء - ج 5 ص 26 .

23 - ينتهي إلى عميرة ، عن ثمانية عشر رجلا - تاريخ بغداد - ج 2 ص 13 .

24 - ينتهي أيضا إلى عميرة ، عن ثمانية - تاريخ بغداد - ج 2 ص 13 .

25 - ينتهي إلى عمرو ذي مر ، عن أناس الخصائص - ص 40 .

26 - ينتهي إلى أبي قلابة ، عن بضعة عشر رجلا - الكنى والأسماء - ج 2 ص 61 .

27 - ينتهي إلى أبي إسحاق السبيعي ، عن بضعة عشر رجلا - مشكل الآثار - ج 2 ص 307 .

28 - إلى أبي هريرة وأنس وأبي سعيد عن تسعة رجال وغيرهم - مجمع الزوائد - ج 9 ص 708 .

29 - ينتهي إلى عمر بن عبد العزيز ، عن عدة - حلية الأولياء - ج 5 ص 364 .

30 - ينتهي إلى عبد خير وعمرو ذي مرة وحبة العرني ، عن اثني عشر رجلا - مناقب ابن المغازلي - ص 20 .

31 - ينتهي إلى الأصبغ بن نباتة ، عن عدة - الإصابة - ج 4 ص 80 .

32 - ينتهي إلى رياح بن الحارث عن نفر من الأنصار - مسند أحمد - ج 5 ص 419 .

33 - ينتهي أيضا إلى رياح بن الحارث ، عن نفر - مسند أحمد - ج 5 ص 419 .

34 - ينتهي إلى سلمة ، عن أبي الطفيل ، عن حذيفة بن أسيد الغفاري - مناقب أحمد -

35 - ينتهي أيضا إلى سلمة ، عن حذيفة بن أسيد صحيح الترمذي - ج 13 ص 165 - تاريخ دمشق - ج 2 ص 45 .

36 - ينتهي إلى معروف ، عن حذيفة بن أسيد الغفاري

37 - ينتهي إلى أسعد بن زرارة ، عن أبيه - موضح الأوهام - ج 1 ص 91 .

38 - ينتهي إلى عيسى بن طلحة ، عن طلحة بن عبد الله - الكافي الشافي - ص 95 .

39 - ينتهي إلى سعد بن أبي وقاص - تاريخ دمشق - ج 2 ص 53 .

40 - ينتهي إلى عمر بن الخطاب - تاريخ دمشق - ج 2 ص 80 .

41 - ينتهي إلى مالك بن الحويرث - تاريخ دمشق - ج 2 ص 80 .

42 - ينتهي إلى حبشي بن جنادة - المعجم الكبير - ص 127 .

43 - ينتهي إلى عمرو ذي مر - البداية والنهاية - ج 5 ص 210 .

44 - ينتهي إلى عبد الله بن باميل الإصابة - ج 2 ص 374 . 45 - ينتهي إلى طلحة - الكافي الشافي - ص 95 .

46 - ينتهي إلى حبة بن جوين العرني - أسد الغابة - ج 1 ص 376 .

47 - ينتهي إلى حميد بن عمارة - مجمع الزوائد - ج 9 ص 107 .

48 - ينتهي إلى بشر بن حرب عن جرير - المعجم الكبير للطبراني - ص 127 .

49 - ينتهي إلى حميد الطويل ، عن أنس - مناقب ابن المغازلي -

50 - ينتهي إلى سعد بن مالك - مستدرك الصحيحين - ج 3 ص 116 .

51 - ينتهي إلى أبي الحمراء - أرجح الطالب - ص 581 .

52 - ينتهي إلى موسى بن أيوب بسنده ، عن أبي هريرة - تاريخ بغداد - ج 8 ص 290 .

53 - إلى البزار بسنده ، عن أبي هريرة - مناقب الخوارزمي ص 94 .

54 - ينتهي إلى إبراهيم بن الحسين ، بسنده عن أبي هريرة - تاريخ دمشق - ج 2 ص 72 .

55 - ينتهي إلى أبي إسحاق الخطابي ، عن أبي هريرة - ج 2 ص 74 .

56 - ينتهي إلى منصور بن أبي الأسود ، عن أبي هريرة ج 2 ص 74 .

57 - ينتهي إلى أبي يعلى ، عن أبي هريرة - تاريخ دمشق - ج 2 ص 74 .

58 - ينتهي إلى عبد الله بن عدي ، عن أبي هريرة - تاريخ دمشق - ج 2 ص 75 .

59 - ينتهي إلى حبشون بسنده ، عن أبي هريرة - تاريخ دمشق - ج 2 ص 75 .

60 - ينتهي إلى علي بن شعيب بسنده عن أبي هريرة - تاريخ دمشق - ج 2 ص 76 .

61 - ينتهي إلى الدقاق بسنده عن أبي هريرة - تاريخ دمشق - ج 2 ص 77 .

62 - ينتهي إلى سمرة بن جندب - تاريخ دمشق - ج 2 ص 71 .

63 - ينتهي إلى شريط بن أنس - تاريخ دمشق - ج 2 ص 72 .

64 - ينتهي إلى أبي ليلى بن سعيد - الجرح والتعديل - ج 4 ص 431 .

65 - ينتهي إلى قبيصة ، عن جابر بن عبد الله - تاريخ دمشق - ج 2 ص 65 .

66 - ينتهي بسند آخر إليه أيضا - تاريخ دمشق - ج 2 ص 63

67 - ينتهي إلى محمد بن المنكدر عن جابر بن عبد الله - تاريخ دمشق - ج 2 ص 65 .

68 - ينتهي إلى أبي سلمة ، عن محمد بن المنكدر _ مناقب ابن المغازلي -70 - ينتهي من طريق آخر إليه أيضا - تاريخ دمشق - ج 2 ص 62 .

71 - ينتهي إلى عبد الرحمان بن بهمان - تاريخ دمشق - ج 2 ص 63 .

72 - ينتهي إلى ابن عباس عن بريدة الخصائص - ص 21 .

73 - ينتهي من طريق آخر إلى ابن عباس عن بريدة - الخصائص - ص 21 .

74 - ينتهي إلى طاووس عن بريدة - المعجم الصغير - ج 1 ص 71 .

75 - ينتهي من طريق آخر إلى طاووس عن بريدة - حلية الأولياء - ج 4 ص 23 .

76 - ينتهي إلى سعيد بن عبيدة عن ابن بريدة عن أبيه - مسند أحمد - ج 5 ص 358 .

77 - ينتهي من طريق آخر إليه أيضا - مسند أحمد - ج 5 ص 358 .

78 - ينتهي إلى سعيد بن عمير عن ابن بريدة عن أبيه - الخصائص - ص 21 .

79 - ينتهي إلى المنصور عن أبيه عن جده عن ابن عباس - تاريخ بغداد - ج 12 ص 343 .

80 - ينتهي إلى عمر بن ميمون عن ابن عباس - مسند أحمد - ج 1 ص 331 .

81 - ينتهي إلى عامر بن واثلة - تلخيص المستدرك - ج 3 ص 109 .

82 - ينتهي من طريق آخر إلى عامر بن واثلة - الخصائص - ص 24 .

83 - ينتهي إلى عبد الرحمان بن أبي ليلى - تاريخ بغداد - ج 14 ص 236 .

84 - ينتهي من طريق آخر إلى عبد الرحمان بن أبي ليلى - تفسير ابن كثير - ج 2 ص 14 .

85 - ينتهي من طريق ثالث إلى عبد الرحمان بن أبي ليلى - تفسير ابن كثير - ج 2 ص 14 .

86 - ينتهي إلى جندع بن عمرو بن مازن - أسد الغابة - ج 1 ص 308 .

87 - ينتهي إلى طاووس عن أبيه مناقب أحمد بن حنبل - مخطوط .

88 - ينتهي إلى أبي ليلى بن سعيد عن أبيه - الجرح والتعديل - ج 4 ص 431 .

89 - ينتهي إلى يعلى بن مرة - أسد الغابة - ج 3 ص 233 .

90 - ينتهي إلى أبي أيوب - المعجم الكبير - ص 157 . ص 25 .

91 - ينتهي من طريق آخر إلى أبي أيوب - أسد الغابة - ج 5 ص 6 .

92 - ينتهي إلى أبي بسطام مولى أسامة - تاريخ دمشق - ج 2 ص 86 .

93 - ينتهي إلى علقمة عن أبي سعيد - التاريخ للبخاري - ج 2 ص 194 .

94 - ينتهي إلى العبدي عن أبي سعيد - مناقب الخوارزمي - .

95 - ينتهي إلى بنت كعب عن أبي سعيد - البداية والنهاية - ج 5 ص 208 .

96 - ينتهي إلى العبدي عن أبي سعيد - مناقب الخوارزمي -

97 - ينتهي إلى علي بن خادم عن أبي سعيد - تاريخ دمشق - ج 2 ص 69 .

98 - ينتهي إلى أبي عبيد عن ابن ميمون عن زيد بن أرقم - مسند أحمد - 4 ص 372 .

99 - ينتهي إلى عوف عنه عن ابن ميمون عن زيد بن أرقم - الخصائص - ص 22 .

100 - ينتهي إلى شعبه عنه عن ابن ميمون عن زيد بن أرقم - تاريخ الإسلام - ج 2 ص 196 .

101 - ينتهي بطريق آخر عن شعبة عنه عن زيد بن أرقم - تاريخ دمشق - ج 2 ص102 - ينتهي إلى ابن واثلة عن زيد بن أرقم - مستدرك الصحيحين - ج 3 ص 109 .

103 - ينتهي إلى الحكم بن أبي سليمان عن زيد بن أرقم - مناقب ابن المغازلي - ص 23 .

104 - ينتهي إلى الحسن بن كثير عن زيد بن أرقم - فضائل الصحابة - للسمعاني ، مخطوط .

105 - ينتهي إلى يحيى بن جعدة عن زيد بن أرقم - تاريخ دمشق - ج 2 ص 41 .

106 - ينتهي إلى عبد الملك عن زيد بن أرقم - مسند أحمد - ج 4 ص 370 .

107 - ينتهي إلى عطية العوفي عن زيد بن أرقم - تاريخ دمشق - ج 2 ص 39 .

108 - ينتهي بطريق آخر إلى عطية عنه - مسند أحمد - ج 4 ص 370 .

109 - ينتهي إلى أبي الطفيل عن زيد بن أرقم - الخصائص - ص 21 .

110 - بطريق آخر إلى أبي الطفيل عن زيد بن أرقم - المعجم الكبير - ص 127 مخطوط .

111 - بطريق آخر إلى أبي الطفيل عن زيد بن أرقم - كفاية الطالب - ص 13 - 14 .

112 - بطريق آخر إلى أبي الطفيل عن زيد بن أرقم - تفسير ابن كثير - ج 2 ص 14 .

113 - ينتهي إلى أبي مريم أو زيد بن أرقم - البداية والنهاية - ج 7 ص 348 .

114 - ينتهي إلى أبي سريحة أو زيد بن أرقم - تاريخ دمشق - ج 2 ص 36 .

115 - ينتهي إلى حذيفة بن أسيد أو زيد بن أرقم المعجم الكبير - ص 157 مخطوط .

116 - ينتهي إلى أبي عبد الله الشامي عن زيد بن أرقم - تاريخ دمشق - ج 2 ص 38 .

117 - ينتهي إلى أبي الضحى عن زيد بن أرقم - مناقب ابن المغازلي - ص 20 .

118 - ينتهي إلى امرأة زيد بن أرقم عنه - مناقب ابن المغازلي - ص 16 .

119 - ينتهي إلى حبيب الاسكاف عن زيد بن أرقم - تاريخ دمشق - ج 2 ص 41 .

120 - ينتهي إلى أبي إسحاق عن زيد بن أرقم - تاريخ دمشق - ج 2 ص 41 .

121 - ينتهي إلى يزيد بن طلحة - البداية والنهاية - ج 5 ص 108 .

122 - ينتهي إلى أبي إسحاق السبيعي عن البراء بن عازب - الكنى والأسماء - ج 1 ص 160 .

123 - ينتهي إلى عبد بن ثابت عن البراء بن عازب - مناقب الخوارزمي - ص 93 .

124 - ينتهي من طريق آخر إلى البراء بن عازب - فرائد السمطين - ج 1 ص 64 .

125 - ينتهي من طريق ثالث إلى البراء بن عازب - فرائد السمطين - ج 1 ص 65 .

126 - ينتهي من طريق رابع إلى البراء بن عازب - سنن ابن ماجة - ج 1 ص 55 .

127 - ينتهي من طريق خامس إلى البراء بن عازب - مسند أحمد - ج 4 ص 281 .

128 - ينتهي من طريق سادس إلى البراء بن عازب - مسند أحمد - ج 4 ص 282 .

129 - ينتهي من طريق سابع إلى البراء بن عازب - البداية والنهاية - ج 5 ص 208 .

130 - ينتهي من طريق ثامن إلى البراء بن عازب - البداية والنهاية - ج 5 ص 208 .

133 - ينتهي من طريق حادي عشر إلى البراء بن عازب - تاريخ دمشق - ج 2 ص 50 .

134 - ينتهي من طريق ثاني عشر إلى البراء بن عازب - تاريخ دمشق - ج 2 ص 50 .

135 - ينتهي إلى أبي إسحاق عن البراء بن عازب وزيد بن أرقم - تاريخ دمشق - ج 2 ص 52 .

136 - ينتهي إلى حذيفة بن اليمان - دعاة الهداة - للحسكاني .

137 - ينتهي إلى عمار بن ياسر - فرائد السمطين - ج 1 ص 195 .

138 - ينتهي إلى فاطمة الزهراء عليها السلام - أرجح المطالب - ص 448 و 571 .

139 - ينتهي إلى عبد الله بن مسعود - مناقب ابن المغازلي - ص 23 .

140 - ينتهي إلى عمرو ذي مر عن علي عليه السلام - ميزان الاعتدال - ج 2 ص 303 وتاريخ دمشق ج 2 ص 30 .

141 - ينتهي بطريق آخر عنه عن علي عليه السلام - فرائد السمطين - ج 1 ص 67 .

142 - ينتهي إلى أبي مريم ورجل من جلساء علي عن علي عليه السلام - مسند أحمد - ج 1 ص 152 .

143 - ينتهي إلى عمر بن علي عن علي عليه السلام - البداية والنهاية - ج 5 ص 221 .

144 - ينتهي إلى عامر بن واثلة عن علي عليه السلام - مناقب الخوارزمي - ج 1 ص 41 .

145 - ينتهي إلى سلمان عن علي عليه السلام - مناقب الخوارزمي - ج 1 ص 41 .

146 - ينتهي إلى زيد بن وهب وعبد خير عن علي عليه السلام - تفسير ابن كثير - ج 2 ص 14 .

147 - ينتهي إلى الحسين بن علي عن علي عليه السلام - تاريخ دمشق - ج 2 ص 26

148 - ينتهي إلى عمر بن علي عن علي عليه السلام - تاريخ دمشق - ج 2 ص 28 .

149 - ينتهي إلى أبي الطفيل عن علي عليه السلام - تاريخ دمشق - ج 2 ص 20

150 - ينتهي إلى زيد بن أرقم عن علي عليه السلام - تاريخ دمشق - ج 2 ص 20 .

151 - ينتهي إلى جماعة عن ابن أبي أوفى - الكنى للبخاري - ص 66 .

152 - ينتهي إلى عطية عن ابن أبي أوفى - مناقب ابن المغازلي - ص 24 .

153 - ينتهي إلى عميرة بن سعد - مناقب ابن المغازلي - ص 26 .

154 - ينتهي إلى عمرو بن العاص - مناقب الخوارزمي - ص 125 .

155 - ينتهي إلى عبد الرحمن بن سابط عن سعد بن أبي وقاص - سنن ابن ماجة - ج 1 ص 58 .

156 - ينتهي إلى عامر بن سعد عن سعد بن أبي وقاص - تاريخ الإسلام للذهبي - ج 2 .

157 - ينتهي إلى أيمن عن سعد بن أبي وقاص - الخصائص - ص 4 .

158 - ينتهي إلى عائشة بنت سعد عن سعد بن أبي وقاص - الخصائص - ص 24 - 25 .

159 - ينتهي من طريق آخر إلى سعد عن سعد بن أبي وقاص - البداية والنهاية - ج 5 ص 208 .

160 - ينتهي إلى أبي الطفيل عن أبي قدامة - أسد الغابة - ج 5 ص 276 .

161 - ينتهي إلى يعلى عن عامر بن ليلى - أسد الغابة - ج 3 ص 93 .

162 - ينتهي إلى يعلى بن مرة عن يزيد أو زيد بن شراحيل - أسد الغابة - ج 2 ص 233 .

163 - ينتهي إلى حذيفة بن أسيد وعامر بن ليلى بن ضمرة - أسد الغابة - ج 3 ص 92 .

164 - ينتهي من طريق آخر أيضا إلى عامر بن ليلى - أسد الغابة - ج 3 ص 93 .

165 - ينتهي إلى أبي عمرة عن عمرو بن محض - أسد الغابة - ج 3 ص 307 .

166 - ينتهي إلى أبي زينب - أسد الغابة - ج 3 ص 307 .

167 - ينتهي إلى سهل بن حنيف - أسد الغابة - ج 3 ص 307 .

168 - ينتهي إلى خزيمة بن ثابت - أسد الغابة - ج 3 ص 307 .

169 - ينتهي إلى عبد الله بن ثابت الأنصاري - أسد الغابة - ج 3 ص 307 .

170 - ينتهي إلى حبشي بن جنادة - أسد الغابة - ج 3 ص 307 .

171 - ينتهي إلى عبيد بن عازب - أسد الغابة - ج 3 ص 307 .

172 - ينتهي إلى نعمان بن عجلان - أسد الغابة - ج 3 ص 307 .

173 - ينتهي إلى ثابت بن وديعة - أسد الغابة - ج 3 ص 307 .

174 - ينتهي إلى أبي فضالة الأنصاري - أسد الغابة - ج 3 ص 307 .

175 - ينتهي إلى ابن عمر - تاريخ دمشق - ج 2 ص 83 .

176 - ينتهي إلى ناجية بن عمرو الخزاعي - أسد الغابة - ج 5 ص 6 .

177 - ينتهي إلى مقداد بن عمرو - أسد الغابة - ج 5 ص 6 .

178 - ينتهي من جهة العامة إلى زر بن حبيش عن عبد الله بن بديل بن ورقاء - رجال الكشي - ص 45 .

179 - ينتهي إلى الأصبغ عن عبيد بن عازب الأنصاري - أسد الغابة - ج 3 ص 307 و ج 5 ص 205 .

180 - ينتهي إلى عمرو بن العاص - مناقب الخوارزمي - 126 الإمامة والسياسة - ص 93 .

181 - ينتهي من جهة العامة إلى قيس بن سعد بن عبادة - رجال الكشي - ص 45 .

182 ينتهي إلى ابن عباس - مسند أحمد - ج 1 ص 331 . - كنز العمال - ج 6 ص 398 عن ابن أبي شيبة بإسناده عنه .

184 - ينتهي إلى سليم بن قيس عن عدة منهم أبو ذر فرائد السمطين - ج 1 ص 315 .

185 - ينتهي إلى حسان بن ثابت - فرائد السمطين - ج 1 ص 73 .

186 - ينتهي إلى حبيب بن بديل بن ورقاء - أسد الغابة - ج 1 ص 368 .

187 - ينتهي إلى قيس بن ثابت بن شماس - أسد الغابة - ج 1 ص 367 .

188 - ينتهي إلى هاشم بن عتبة - أسد الغابة - ج 1 ص 368 .


 نظر دهید »

التوسل بالأنبياء والأولياء

26 آذر 1392 توسط عطر اخلاص
التوسل بالأنبياء والأولياء

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 yles DefLockedState="false” DefUnhideWhenUsed="true” DefSemiHidden="true” DefQFormat="false” DefPriority="99″ LatentStyleCount="267″> ideWhenUsed="false” QFormat="true” Name="heading 1″ />

الدعاء .

الجواب : إن تحريم التوسل بالنبي الأكرم صلى الله عليه وآله ، وبسائر الأنبياء والأئمة عليهم السلام وكذا بالأولياء الصالحين ، هو من مبتدعات الوهابيين . قال الله تعالى : ( يا أيها الذين آمنوا اتقوا الله وابتغوا إليه الوسيلة ) سورة المائدة - 35

قال السمهودي الشافعي في كتابه : وفاء الوفا بأخبار دار المصطفى ( قد يكون التوسل به صلى الله عليه وآله وسلم بطلب ذلك الأمر منه بمعنى أنه صلى الله عليه وآله وسلم قادر على التسبب فيه بسؤاله وشفاعته إلى ربه ، فيعود إلى طلب دعائه ، وإن اختلفت العبارة ، ومنه قول القائل : له أسألك مرافقتك في الجنة . . . الحديث ، ولا يقصد به إلا كونه صلى الله عليه وآله وسلم سببا وشافعا ) .

وفي كتاب كشف الارتياب ص 252 . ( روى النسائي والترمذي وغيرهما إنه صلى الله عليه وآله وسلم علم بعض أصحابه أن يدعو ويقول : اللهم إني أسئلك وأتوسل إليك بنبيك نبي الرحمة ، يا محمد يا رسول الله ، إني أتوسل بك إلى ربي في حاجتي ليقضيها لي ، اللهم فشفعه لي )

ونقل السمهودي في وفاء الوفا ج 2 ص 422 عن القاضي عياض في الشفاء بسند جيد عن أبي حميد ، قال : ناظر أبو جعفر أمير المؤمنين مالكا في مسجد رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم فقال مالك : يا أمير المؤمنين ، لا ترفع صوتك في هذا المسجد ، فإن الله تعالى أدب قوما فقال ( لا ترفعوا أصواتكم فوق صوت النبي . . . الآية ) ومدح قوما فقال ( إن الذين يغضون أصواتهم عند رسول الله . . . الآية )

وذم قوما فقال ( إن الذين ينادونك من وراء الحجرات . . . الآية ) وإن حرمته ميتا حرمته حيا ، فاستكان لها أبو جعفر ، فقال يا أبا عبد الله أستقبل القبلة وأدعو أم أستقبل رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم . فقال : لم تصرف وجهك عنه ، وهو وسيلتك ووسيلة أبيك آدم عليه السلام إلى الله يوم القيامة ؟ بل استقبله واستشفع به فيشفعك الله ، قال الله تعالى ( ولو أنهم إذ ظلموا أنفسهم . . . الآية ) انتهى .

وقد ذكر صاحب كتاب خلاصة الكلام أن هذا الحديث أورده السبكي في كتابه شفاء السقام في زيارة خير الأنام ، والسمهودي في كتابه خلاصة الوفا ، والقسطلاني ، في المواهب اللدنية ، وابن حجر في تحفة الزوار والجوهر المنظم ،

وذكر كثيره من مؤلفي كتب المناسك في آداب زيارة النبي صلى الله عليه وآله وسلم . قال ابن حجر في كتابه الجوهر المنظم ( رواية ذلك عن الإمام مالك جاءت بالسند الصحيح الذي لا مطعن فيه .

وقال الزرقاني في شرح المواهب ورواها ابن فهد بإسناد جيد ( ورواها القاضي عياض في الشفا با سناد صحيح رجاله ثقات ، ليس في إسنادها وضاع ولا كذاب . وقال : ومراده بذلك الرد على من نسب إلى مالك كراهية استقبال القبر )

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 yles DefLockedState="false” DefUnhideWhenUsed="true” DefSemiHidden="true” DefQFormat="false” DefPriority="99″ LatentStyleCount="267″> ideWhenUsed="false” QFormat="true” Name="heading 1″ />

 نظر دهید »
به نام خدا
به وبلاگ عطر اخلاص خوش آمدید

اوقات شرعی

اسلایدر

دی 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
ویکیواخبارکد صلوات شمار برای وبلاگ

موضوعات

  • همه
  • با کلام وحی
    • روش های تربیتی قرآن
  • مناسبت ها
  • احکام
  • اعتقادی
  • اخلاقی
  • روز مباهله
  • شبهات
  • پزشکی
  • احادیث
  • دل‌نوشته
  • فيلم
  • بیانات‌رهبری
  • تربیت‌اسلامی
  • بیانات امام(ره)
  • مسجد
  • در رابطه با فرزند
  • در رابطه با فرزند

خبرنامه

عطر اخلاص

  • خانه
  • اخیر
  • آرشیوها
  • موضوعات
  • آخرین نظرات

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟

آرشیوها

  • مرداد 1397 (1)
  • تیر 1397 (2)
  • دی 1395 (3)
  • تیر 1394 (23)
  • خرداد 1394 (6)
  • بهمن 1392 (1)
  • دی 1392 (19)
  • آذر 1392 (6)
  • دی 1391 (3)
  • آذر 1391 (1)
  • آبان 1391 (4)
  • بیشتر...

محکوم کردن توهین به پیامبر

وبلاگ های من

  • عطر اخلاص

رتبه

    • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
    • تماس